پارت هفتاد و سوم :

ــ خیلى خوش اومدید. الان بچه‌ها رو می‌فرستم سفارش رو بگیرن. امروز رو مهمون منید.
ــ اِ...شرمنده می‌کنید دخترخاله.
ــ خواهش می‌کنم.
مهسا گفت: این گرم‌کنم می‌گى روشن کنن؛ محمد سرماییه.
ــ متاسفم امروز به‌خاطر یلدا شلوغه، میزامونم تا شب رزروه وگرنه می‌گفتم برید داخل.
ــ نه، نه... همین‌جا خوبه. یه چایى بزنیم، گرم می‌شیم.
مرسده رفت.
خیال مهسا که بابت او راحت شد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوری

    0

    خیلی میخوام دختر خوبی باشم امیر محمد رو فحش ندم نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    گاهی انجام کاری که میدونی اشتباهه ،علاقه نیست،حماقته...

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    بگو انقد عذابش دادم ک از دستم فرار کرد مَردَکِ گاو

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    مطیع نبود؟هه یکی از مطیع نبودنش حتما این بوده که بدبخت رو بخاطر ی بچه نیم وجبی جلو خونوادت مجبور ب معذرت خواهی کردی خوار و خفیفش کردی مطیع نبود بگو از صبوری و کم حرفیش سو استفاده کردم مَردَکِ بُز.

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    بگواینقدرعذاب دادن تاجداشدازصبورش بداستفاده کردم🙏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!