چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت نود و سوم :
***
پردۀ شب آویخته و شهر در سکوتی وهمآلود فرورفته بود که ضربان تلفن خلوت کسری را شکست. شمارهای ناآشنا بر صفحه رقصید و دلهرهای سرد در رگهایش جاری شد. امیدوار بود سپهر نباشد. امیدوار بود کسی به تهران احضارش نکندش. نفسی عمیق کشید و دکمۀ سبز را فشرد.
- بفرمایید؟
- سلام دکتر حشمتی هستم.
صدای رسای حشمتی آرامش را موقت به جان کسری ریخت. آرامشی که اضطراب اخبار تلخ کسری خیلی زود Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
نکته همینجاست
۲ سال پیشاکرم بانو
0حشمتی همون حشمتیه؟اگه اینطورباشه ک بد میشه
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله همونه
۲ سال پیشفاطی
0مثل اینکه به یکی بگی این قله آتشفشانه ممکنه فوران کنه ولی طرف بگه مشکلی نیست..بپره داخلش...پا گذاشتن داخل همچین راهی مساوی با خطر مرگ..بعضی وقتا اتفاقات اطراف باعث میشه چشمت خطر و نبینه
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
دقیقا به نکته قشنگی اشاره کردید
۲ سال پیشفاطی
0مانند هزارتو که باخودت میگی اگه از این بپیچم چی در انتظارمه...تنها رفتن سرقرار اونم بااین سرنخی که میرسه به مافیا...
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دقیقا
۲ سال پیشآسمان
1ای بابا 🤔کاشکی سپهر ی کاری کنه،!
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😕
۲ سال پیشA-a
1هر دفعه پیچیده تر از قبل. جون کسرا وساحل تو خطره
۲ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله😢
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
0وای اگه این حشمتی همون خریدار زمین باشه ک میشه همدست مهیار😰 کدوم واسه اون یکی کار میکنه یعنی؟! ولی چرا باید مهیار بی گدار به اب بزنه داستان زمینو بگه و اسم حشمتی رو بیاره؟ ینی خواسته با پلیس بازی کنه