پارت شصت و چهارم :

فکرم درگیر ‌طعنه‌های یزدان بود که توجهم به آینه و نگاه خیره بلور جلب شد.
لبخند کمرنگی زدم که با لبخند پررنگی جوابم رو داد.
بندها رو کامل شل کردم و گفتم:
- تموم شد.
فکر کردم دور میشه اما تکیه‌ش رو بهم داد و سرش رو به سینه‌م چسبوند، انتظار این حرکت رو نداشتم.
ناخودآگاه دست‌هام بالا اومدن و روی شکمش قرار گرفتن.
به خودم فشردمش، با آرامش گردن خم کردم و زیر لاله گوشش رو ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاناخانوم

    0

    خوشی به این دوتا نیومده(هردم ازاین باغ بری می رسد تازه ترازتازه تری میرسد)

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️