شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و چهارم :
فکرم درگیر طعنههای یزدان بود که توجهم به آینه و نگاه خیره بلور جلب شد.
لبخند کمرنگی زدم که با لبخند پررنگی جوابم رو داد.
بندها رو کامل شل کردم و گفتم:
- تموم شد.
فکر کردم دور میشه اما تکیهش رو بهم داد و سرش رو به سینهم چسبوند، انتظار این حرکت رو نداشتم.
ناخودآگاه دستهام بالا اومدن و روی شکمش قرار گرفتن.
به خودم فشردمش، با آرامش گردن خم کردم و زیر لاله گوشش رو ب
لطفا صبر کنید...

هاناخانوم
0خوشی به این دوتا نیومده(هردم ازاین باغ بری می رسد تازه ترازتازه تری میرسد)