پارت شصت و چهارم :

فکرم درگیر ‌طعنه‌های یزدان بود که توجهم به آینه و نگاه خیره بلور جلب شد.
لبخند کمرنگی زدم که با لبخند پررنگی جوابم رو داد.
بندها رو کامل شل کردم و گفتم:
- تموم شد.
فکر کردم دور میشه اما تکیه‌ش رو بهم داد و سرش رو به سینه‌م چسبوند، انتظار این حرکت رو نداشتم.
ناخودآگاه دست‌هام بالا اومدن و روی شکمش قرار گرفتن.
به خودم فشردمش، با آرامش گردن خم کردم و زیر لاله گوشش رو ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاناخانوم

    0

    خوشی به این دوتا نیومده(هردم ازاین باغ بری می رسد تازه ترازتازه تری میرسد)

    ۲ سال پیش
کپی شد!