پارت سوم :

ـ ولی دیگه نتونستم ،طاقت دوری از خانواده ام و ندارم .خواستم خودم رو نشون بدم و یه باره دیگه شانسم رو امتحان کنم .مامان میگه آشتی هنوز با هیمن ازدواج نکرده و با اجبار می خواسته تن به این ازدواج بده.. می خواستم از آشتی بپرسم اگه این طوره برگرده . من تا پای مرگم پاش وامی ایستم من به آشتی بد کردم تا آخر عمر مدیونشم و هر کاری میکنم تا جبران گذشته بشه.
آشتی در آشپزخانه صدای آروین مردی که برای اولین بار تن او را لمس کرد و او را وارد دنیای زنانه کرد را می شنید و جمله هایی که پر از خواهش و تمنا برای برگشت بود.
سرش رامیان دستانش گرفته بود و کلافه و سر در گم اشک می ریخت.
هیمن تمام آرزوهای خودش را باد رفته می دید.آروین بود.... شوهر آشتی و او دیگر هیچ حقی نسبت به آشتی نداشت.
احساس خفگی می کرد.رگ گردنش متورم شده بود.این دیگر چه اتفاقی بود؟!بازی روزگار که می گویند همین بود دیگر!!
برادر زاده ای که مثل جانش بود برگشته بود .چقدر برای مرگش اشک ریخته بود و حالا انگار مثل روزی که خبر مرگش را داده بودند شوکه و ناراحت بود.
به زور سعی کرد سرپا بایستد .خودش هم می دانست که مسیر دشواری را پیش رو دارد اما چه کاری می توانست انجام دهد ،از اینکه آشتی در آشپزخانه بود کمی قوت گرفت . نبود آشتی به او کمک کرد تا بتواند حرفش را بزند.
از جایش بلند شد و به سمت آروین برادر زاده ی عزیزش رفت . هم از زنده بودنش خوشحال بود و هم دردی عظیم به قلبش روانه شد.
دستش را روی شانه های آروینی که در حال گریه کردن بود گذاشت و با صدای گرفته گفت:
ـ آروین جان منو ببخش فکر کردم کس دیگه ای خودش رو به جای تو جا زده، برخوردم باهات درست نبود.
هیمن دست دیگرش را مشت کرد تا بتواند به صحبت کردن ادامه دهد.
ـ خوش اومدی. زن و بچه ات بهت نیاز دارن.قوی باش...مهم اینه که برگشتی .برگشتی پیشمون.
گریه ی آروین قطع شد و سرش را بالا گرفت .چند ثانیه بعد عمو و برادر زاده در آغوش یکدیگر گریه می کردند.جمع نیز با گریه ی آنهاگریان شدودر میان این گریه و زاری هیچکس از حال آشتی با خبر نبود .
همان دو لقمه ی که برای رفع گرسنگی خورده بود را با این حرف هیمن بالا آورد.عق زد و عق زد.
...و بالا آورد بازی سرنوشت را .
بی حال بر روی سرامیک آشپزخانه نشست ..حالش از خودش ،از آروین ،از این زندگی بهم می خورد حتی حالش از هیمن هم ..........اما نه هیچ وقت نمی توانست از هیمن متنفر باشد.
ای کاش حداقل به جای او تصمیم نمی گرفت ،آشتی انتظار داشت هیمن چه بگوید؟ چه کاری انجام دهد؟
او چه از لحاظ قانونی و شرعی همسر آروین بود .پس انتظار بیهوده ای داشت ،خشم ونفرت تمام وجودش را گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
ـ تموم زندگیمو به گند کشیدی .ای کاش ....ای کاش اون بی عرضه ها همون جا جونت رو می گرفتند تا از دستت خلاص می شدم . هر بار اسمت وارد زندگیم شد یه گندی به زندگیم زدی و رفتی .
و با ناله و گریه زمزمه کرد:
ـ ای کاش ......ای کاش می مردی.......ای کاش می مردی.
بارین اولین کسی بود که به سراغ آشتی رفت و سریع برایش آب قندی درست کرد.
حال و روزش افتضاح بود .تمام وجودش ...مَردش ...دل و دینش چند متر آن طرف تر نشسته بود وفقط خودش از حالِ بد مردش خبر داشت .هیمن را درک می کرد ...هیمن نیز مجبور به پذیرش واقعیت بود اما این حسرت با هیمن بودن داشت جایش را به کینه ی عمیق علیه باعث و بانی تمامی این اتفاق ها می داد (آروین).
آرمین مدام گریه می کرد .نزدیک ترین کسانش هیمن و آشتی حال مساعدی نداشتند تا آرامَش کنند.کودک میان افراد خانه دست به دست میشد تا آرام بگیرد.
آشتی درون اتاق سر بر شانه ی مادرش گذاشته بود و هق میزد و آگرین و بارین هم برای آشتی و حال وروزش می گریستند.
ـ بمیرم برات دخترم....بمیرم برای این سرنوشتت.نمی دونم اسم این اتفاقهای رو که برای تو میفته چی بزارم؟! سرنوشت.........تقدیر .........حکمت؟؟؟؟؟!!!!!
گریه کن تا سبک شی ولی اینو بدون باید زود خودتو پیدا کنی سعی کن هیمن رو فراموش کنی .دیدی که تا برادر زاده اش رو زنده دید کشید کنار.پس تو هم ازش دل بکن و به شوهر و بچه ات فکر کن دخترم مباداازخطبه محرمیتی که بینتون خونده شده به آروین چیزی بگی من حتم دارم خانوادش هم چیزی بهش نمیگن تاپسرشون بیشترازاین آشفته نشه .آشتی سرش را بلند کرد و به نازار گفت:
ـ پس می خواستی چیکار کنه مامان؟من هنوز هیچ نسبتی باهاش ندارم فقط یه صیغه بینمون خونده شده. همسرم هم امروز معلوم شده زنده است.ازش چه انتظاری داری؟اگه تاریخ عقد رو عقب ننداخته بودند،اگه الان زن و شوهر بودیم ،محال بود ولم کنه می دونم........می شناسمش...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عالی

    1

    عالی بود خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    1

    چی میشود اروین همونجا می کشتنش😁

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    کد میخوام برای ورود عضویت

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    باید سکه بخرید بعدمیتونید عضوبشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️