پارت شصت و نهم :

فصل سی‌و ‌یکم
نگار
وارد لاین مواد غذایى مى‌شوم و دنبال آرد سفید مى‌گردم.
ماهرخ براى فردا شب دعوت‌مان کرده. پشت تلفن گفت مامان را راضى کرده استثنائا امسال یلدا مهمان او باشند.
ــ تولدشه. گفتم حالا که بابام تهرانه، سورپرایزش کنیم.
تا لحظه‌ى آخر براى پرسیدن سوالم با خودم کلنجار رفتم و بالاخره وقتى ماهرخ داشت خداحافظى مى‌کرد، گفتم: می‌خواید به‌ جاى کیک آماده، من کیک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    آی جزجگربگیریدامیرمحمدخانواده اش🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    منم خیلی وقتااین مشکل رو دارم،بااین تفاوت که نگار کلا کم حرفه امامن باهرکسی نمیتونم زیاد صحبت کنم😔😔😔واسه همین درکش میکنم

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    1

    وای خدا چقد نگار غمگینه واقعا برا غمگینیش غمگین میشم. با آدمایی ک درکی ندارن زندگی کنی چقد سخته

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!