پارت صد و شصت و دوم :

لباس که از روی سرشانه هایم پایین می افتد، می فهمم دیگر مقاومت کردن فایده ای ندارد، سعید من را همراه خودش به روی تخت می برد و با آن چشم های خمار و نگاه تشنه تمام وجودم را برانداز می کند.
ـ تنها عشق زندگی من، صحرای وفادارم، مادر بچه هام......
از هر تعریفی که می کند ذوق می کنم و بیشتر در آغوشش حل می شوم، وقتی کنار گوشم پچ می زند.
ـ چطور نزدیک دوساله باهمیم اما من اینقدر کم داشتمت؟
ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالی بود من فقط ذوق زده بودم ببینم آخرش چطوری تموم میشه

    ۲ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😘😘😘

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️