پارت شصت و چهارم :

فصل بیست و هشتم
نگاه مهسا توى حیاط کافه گشت و امیرمحمد را دید که برایش دست تکان داد. لب پایینش را به دندان گرفت و سعى کرد لبخندش را مهار کند اما وقتى به میز رسید، ردیف دندان‌هاش را به نمایش گذاشته بود: سلام.
ــ سلام خانم. دیر کردى.
ــ آره. ببخشید. یه کم کارم طول کشید. بعدشم افتادم تو ترافیک حکیم.
امیرمحمد منو را طرف او کشید: حالا یه چیزى بخوریم؛ بعد حرف بزنیم.
نوشیدنى‌هاى

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    کاش دیگه امیر محمدی نبود نگار خیلی اذیت شده مهسا هم حیفه واسش

    ۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    امیرمحمدمهساوای وای 🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    بی صبرانه منتظر روبه رو شدن نگار و امیر محمدم

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    0

    امیرمحمدا قاطی سد این که همون شوهرنگارنیس هست؟؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!