پارت شصت :

آسمان، رنگ سرب است. ابرهای سنگین مثل پتویی نمناک روی شهر کشیده شده‌اند. بادی که از لابه‌لای درخت‌های بی‌برگ می‌گذرد، ناله‌ای خاموش را با خود حمل می‌کند. مراسم خاکسپاری در سکوتی سنگین فرو رفته. حتی کلاغ‌هایی که روی شاخه‌های خشک نشسته‌اند، انگار به احترام این مرگ تلخ، سکوت کرده‌اند.
ملیسا، درست کنار قبر ایستاده. نگاهش به سنگ سردی است که هنوز اسم پرستو رویش حک نشده. انگار اگر نگØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    هنوز نمیتونم باور کنم پرستو مرده🥲💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️