پارت صد و نود :

به کلید ها نمی رسم اما دستم به چیز نرمی می خورد و به این موضوع فکر می کنم که امین چه ران های نرمی دارد.
امین همچنان در حال صحبت کردن با گوشی اش است اما شانه هایش به شدت تکان می خورد.
همان طور که خم شده ام و دستم را تا فیها خالدون جیبش رفته است، نیشگونی از پهلویش می گیرم و آرام می گویم:
-پس کلیدها کجان؟
بالاخره صحبت هایش تمام می شود و تماس را قطع می کند و در حالی که از شدت خنده نف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    وای برفین چطورمتوجه نشداون چیزندم رانش نیست ولی هست که زنان باردار۳ماهگی به بعدمثل برفین می شوند🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️