پارت صد و هشتاد و هشتم :

-این خانوم حامله ی ما رو کم سرپا نگه دار دیگه.
محمد آقا کمربند را از امین می گیرد.
-باورم نمیشه کسی بتونه کمربند قهرمانیشو به کسی بده.
-چون ما بهترین دوستاش بودیم و خیلی بهش کمک کردیم، بماند که خود طاها هم قدرشناس بود.
امین طوری که کسی نفهمد چشمکی حواله ام می کند، در این میان ناهید خانوم از همه ساکت تر است چرا که مشغول بافتن کلاه و شال گردن است.
از وقت متوجه قضیه ی بارداری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    دهنم آب افتادیه پلاستیک چیزهای ترش 😁🙏

    ۵ ماه پیش
  • م

    0

    امین زود لوش داد حالا می خواست تاآخرشب اینارو تو خماری نگه داره😆

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️