پارت صد و هشتاد و ششم :

پسرم برو دنبال آرزوت دیگه مجبور نیستی بیای کارخونه فقط یکی رو باید جایگزینت کنیم، خودم از نظر مالی همه جوره پشتتم.
با شنیدن حرف های پدرش به سرعت از جایش بلند می شود، دستم را می‌گیرد و به سمت یکی از اتاق ها می برد.
از شدت عصبانیت رنگش قرمز شده است در حالی که نفس نفس می زند، حرف هایش را به زبان می آورد و خدا می داند چه فشاری را تحمل می کند تا به سرم فریاد نزند.
-تو به چه حقی در مورد م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    0

    دلم برای طاها هم سوخت🥲

    ۵ ماه پیش
  • هناسه

    2

    آدم ها تا وقتی چیزی رو دارن قدرش رو نمیدونن وقتی از دستش میدن تازه میفهمن چه نعمتی خدا بهش داده و قودرش رو ندونسته و به اشتباه ها پی میبره😟😟😟😟

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    خب معلوم خوشبخت بودی🙏

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    0

    آدم ها وقتی داشته هاشونو از دست میدن تازه اون موقع ست که قدرشونو میدونن ، ولی حیف که خب اون موقع خیلی دیره .

    ۵ ماه پیش
  • تینا

    0

    افرین به این قلمت سعیده جون معرکه است👏👏👏👏🌹❤️🌹❤️🌹❤️🌹🌹❤️

    ۲ سال پیش
  • تینا

    0

    چه قشنگ شده رماننننن همینجوری ادامه بده❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    آخ که همیشه چقدر زود دیر می شود😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️