پارت صد و هشتاد و پنجم :

-چشم براتون جوجه میذارم.
-لطفا استخونش زیاد باشه.
محمد آقا متفکر نگاهم می کند، حرفی نمی زند و سر را تکان می دهد و می رود.
مجبور بودم یک ماه زودتر تولد امین را بگیرم، آن هم همین امشب وگرنه دستم رو میشد با این ویاری که داشتم.
کیک خانگی درست می کنم و کادویش را داخل جعبه ای می گذارم. هرچه عود روشن کرده بودم نتوانستم بوی کیک را خنثی کنم و امین به محض ورودش به خانه چشمانش را بست و نفس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملورین

    1

    عالی عالی عالی❣️😍

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    1

    ای جان امین شوکه شده🤭🥰

    ۵ ماه پیش
  • اسرا

    0

    ای باباامین فکرنکنه حالابخاطراون بچه دارشدن🙏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️