پارت صد و هفتاد و نهم :

-مامان یه لحظه به اشتباه فکر کرد برفین حامله است، ذوق کرد.
محمد آقا با ذوق نگاهش را به من می دوزد.
-حامله؟؟ الان حامله ای؟!
امین باز هم مداخله می کند.
-بابا جان گفتم که به اشتباه فکر کرد حامله است، نه واقعا.
ذوق محمد آقا کور می شود، امین می گوید:
-بابا اگه می دونستم این قدر ذوق نوه داری، زودتر دست به کار می شدم.
من آن وسط در حال ذوب شدنم و پدر و پسر در مورد نوه شان صحبت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️