پارت هشتاد و چهارم :


امروز اولین روز جدایی از عمارت است.اولین صبحانه‌ی جدا.اولین چای تنهایی.خانه درست است در پنت هاوس یک برج در منطقه‌ی خوب تهران است اما برای آیه که در عمارتی بی انتها جوانی سپری کرده است اینجا خانه‌ای کوچک بیش نیست.به آشپزخانه که می‌آید قل قل کتری و دیدن شکیبا لبخند بر لبش می آورد.
-به سلام عمه خانوم .خوابالو شدی؟تو عمارت از خروسخون بیدار بودی.
پست میز صبحانه می‌نشید.
-صبحØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🩶🤍💚💛❤️💜🤎🩵💙🧡

    ۲ سال پیش
  • انا

    1

    انگار تو این عمارت هیچ کدومشون خوش حال نبودن همش دروغه غم دارن خدا کنه همشون آینده ی خوبی داشته باشن

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    1

    خدا کنه به خیر بگذره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️