پارت هشتاد و هفتم :
چند لحظه سکوت عمیقی کل خوابگاه رو فرا گرفت؛ جوری که فقط صدای قار قار کلاغ و به هم خوردن برگ درختها به گوش رسید.
عمق سکوت انقدر زیاد بودم که داشتم توش غرق میشدم، کاش غرق بشم... کاش بمیرم، اصلا نجات و اینا هم هیچ، فقط مرگ میتونه کمکم کنه!
خدا وکیلی حتی روم نمیشد تعجب کنم. اصلا کلمهی تعجب و بهت و ترس برام تکراری شده، من از این به بعد باید فقط از کلمهی «به گا» استفاده کن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ارزو
0میگما بچه ها امکانش هست از نوار بهداشتی که انداخت فهمیده باشن 😂
۴ ماه پیشمادمازل
0ساعت 02:43 بامداد 8 فروردین 1405 من مثل چی استرس دارم و چشم هام داره میسوزه و میخونم 😐 😁 😂 😭
۵ ماه پیشگیسو کمند
2مطمعنم نگار از این جهنم دره میره بیرون ولی خیلی دوست دارم زودتر این اتفاق بیفته واقعااا
۱۰ ماه پیشسورن کونی است
2ای تو روحت سورن که هرچی میکشیم همش از گور تو بلند میشه
۱ سال پیشسارینا
4سورن بیشرف😐
۱ سال پیشسلنا
7تو روحتون من چرا انقد استرس گرفتم😂🤦🏻 ♀️
۱ سال پیشمهتاب
11کاشکی توی زندگی واقعی هم برای یه ادم همیشه یکی باشه که بتونه بهش تکیه کنه
۱ سال پیشابوالفضل
0شاید بوده اونا لیاقت نداشتن یا نفهمیدن فقط کمی تفکر میخواد
۱ سال پیشآنیا
3شماسگ پدراچرااین غیرتوروی *** بقیه ندارین فقط خواهررفیقتون حسابه بقیه ب تخمن
۱ سال پیشJanan
1والا من سه تا پرهام میشناسم که هرسه تاشون..........هستن الانم نسبت به پرهام تو رمان حس بدی دارم نمیدونم شاید به خاطر رفتاراییه که از همین سه تا پرهام دیدم
۱ سال پیشالهه
12اخی داعشی خرسی پشمالو مهربون
۱ سال پیشبیکار
5خیلی باحال بود خرسی پشمالو مهربون😂😂😂😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

برفین
0تو کل عمر16سالم انقدر استرس نکشیدم