پارت هفتاد :

کمرم رو به تخت تکیه داده بودم و رو به ویوی بالکن، آروم لقمه‌ی داخل دهنم رو می‌جویدم.

پسرا هر کدوم یه گوشه‌ی اتاق غذا می‌خوردن و متوجه شدم پچ پچ وار با هم حرف می‌زدن، پس می‌شه گفت نباید مثل چی خودم‌و بندازم بینشون.

جوری نشستم که مبادا از پشت کسی بتونه گوشیم رو ببینه.

هندزفری‌ای توی گوشم بود و همراه با ریتم آهنگ رزی کله‌م رو آروم تکون می‌دادم.

انقدر امر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    ادم با دشمنشم همچین کاری نیکنه ناموسا

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    بمیری اسد اینقدر ازت حمایت کردم گفتم اون روز داغدار بودی اشکال نداشت. این چه کاریه 😭 وای خدا نگار نره اونجا... کاش خریت نکنه بگه به امیر

    ۷ ماه پیش
  • ?m?

    5

    بازکه نگاره بیچاره افتاد تو بدبختی

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    4

    پدرنیست خودشمره لامروت سه قلوهاهم بچه هاتن گناه دارن😐😏😒😔

    ۲ سال پیش
  • الهه

    3

    الهی بمیرم اخه این چه پدریه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️