پارت پنجاه و هفتم :
باباى امیرمحمد توى همچین مواقعى سربرمىگرداند؛ نگاهى به زنش مىکرد و مىگفت: چیزیت نمیشه؛ نترس!
انگار مىخواست بگوید: بادمجان بم آفت ندارد!
حسین همان یک نگاه را هم نمىکرد. حسین جز خودش و پسرهایش به هیچکس دیگرى توى دنیا بها نمىداد حتى به شیدا و لمس این حقیقت باوجود کمسنوسال بودن شیدا، همیشه اندوهگینم مىکرد.
امیرمحمد نسبت به برادر و پدرش مهربانتر بود، بااینک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
1مینوچرااینطوربانگاررفتارمیکردنسبت بهش بی عاطفه بودمگه اینکه ناخواسته بوده🙏🤔