ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت هفتاد و چهارم :
روجا آرام بالا رفت و نگاهش در نگاه پرهام که روی تختی دورتر از بچهها نشسته بود، گره خورد، در حال مکالمهی تلفنی و نگاهش اما قفل نگاه روجا شد، فاصلهشان آنقدری بود که نتواند صدایش را بشنود، روجا نگاه گرفت و رفت کنار هدی نشست، آرش و یاشار مشغول خنده و شیطنت با دوستدخترهایشان بودند، البته نگاههای دزدکی و کنجکاوشان از چشم روجا دور نمیماند، در مورد هیچکدام چیزی نمیدانست، وÙ
لطفا صبر کنید...
