پارت هفتاد و چهارم :


روجا آرام بالا رفت و نگاهش در نگاه پرهام که روی تختی دورتر از بچه‌ها نشسته بود، گره خورد، در حال مکالمه‌ی تلفنی و نگاهش اما قفل نگاه روجا شد، فاصله‌شان آن‌قدری بود که نتواند صدایش را بشنود، روجا نگاه گرفت و رفت کنار هدی نشست، آرش و یاشار مشغول خنده و شیطنت با دوست‌دخترهایشان بودند، البته نگا‌ه‌های دزدکی و کنجکاوشان از چشم روجا دور نمیماند، در مورد هیچ‌کدام چیزی نمی‌دانست، وÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️