پارت صد و چهارم :

کیان برای لحظه‌ای چشم گشود و پرنیان سعی کرد اشک‌هایش را باعجله پاک کند. نمی‌خواست او را این‌چنین گریان ببیند.
کیان می‌خواست چیزی بگوید، اما صدایی از گلویش خارج نشد، پرنیان از حرکت لب‌هایش حدس زد که می‌گوید دوستت دارم، نترس از هیچی نترس!
جان پرنیان به درد آمد چون می‌دانست خودش هم چه ‌قدر عاشق اوست. گرمای تن کیان، هاشور جوگندمی موهایش، مژه‌های بلند و فرم جذاب صورتش؛ پرنیان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    نباید این پارت رو بااین اهنگ گوش میکردم... اصلانمیدونم چی باید بگم

    ۸ ماه پیش
  • پانی

    1

    ساعت سه و نیم شب دارم گریه میکنم وای خدا😭😭😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    الهی عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Aylar

    1

    یکی نیست بگه مگه شوهر توعه نصف شبی اینجور داری گریع میکنی 🥱😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • آرزو

    0

    مثل همیشه عالی

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    0

    چه غمگین دلم برا کیان و پرنیان کباب شد

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    منم با کیان مردم😭

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    ای وای ازین پارت ای وای ازین آهنگ 😭😭😭😭😭😭چقدر اشک ریختم برای س تاشون 😭

    ۱ سال پیش
  • Aban

    0

    جرات ندارم برم پارت بعدی 😭😭😢

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    برو عزیزم اطمینان می‌دم بهت😘😘

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    دم افطار اشکمونو درآوردی خانم لرکی🥺خیلی غم انگیز بود این لحظه خیلییییی😭بیچاره پرنیان و بیچاره کیان

    ۱ سال پیش
  • علیرضا۲۷

    0

    وای خدای من، ای خدا، قلبم دردگرفت پرنیان قشنگم کیان مهررربون

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    فقط گریه 😭😭😭😭😭😭🤧ای خدا

    ۱ سال پیش
کپی شد!