پارت صد و شصت و یک :

انگشتم را داخل سوراخ می کنم و رو به فروشنده می گویم:
-این که پشتش سوراخه.
صدای خنده ی هردو که بلند می شود به این نتیجه می رسم که من امروز هرچه ساکت تر باشم، سنگین ترم!!!
ناهید خانوم خودش شام درست می کند و نمی گذارد من دست به چیزی بزنم.
-اصلا نیا تو آشپزخونه دختر.
-آخه نمیشه که همه ی کارها گردن شما بیفته که.
-میشه، نمی خوام بوی پیاز داغ بگیری.
محمد آقا هم حسابی از تغییر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    اوه این مادرمی خواهدامین بدجورتحریک کنه فکرمیکنه مشکل داره😁🙏

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️