پارت صد و پنجاه و نهم :

بعد هم با سرعت برف ها را از سر و صورتم کنار می زند و بعد با صدای بلند فریاد می زند.
-بابا جان برف پارو می کنی یه نگاه بنداز ببین کسی پایین نباشه، آخه.
حالا متوجه قضیه شده ام.
محمد آقا با تعجب از بالای پشت بام به ما نگاه می کند:
-عه شما تو حیاط چی کار می کنید تو این سرما؟!
امین که معلوم است از شوکه شدن من هول کرده است، زیر لب غر می زند:
-خودشو نمیگه اومده ساعت پنج صبح اومده ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بنیـن

    2

    امین خنده رو لبای برفین میاره؛شما خنده رو لبای ما..واقعا بابتش مچکرم😍🥹❤️

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    2

    برف پربرکتی🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • رقیه

    2

    امین چشمش روشن شد بلاخره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️