پارت پنجاه و پنجم :

نگاهم رو کلافه و مضطرب از صورتش گرفتم و خواستم دستم رو پس بکشم که محکم‌تر نگهش داشت و سر بلند کرد و جدی بهم خیره شد.
آب دهنم رو فرو دادم و سعی کردم نبض تند قلبم رو نادیده بگیرم.
- اشکالش اینه که مامانم نمی‌دونه ما... .
تأکیدی پرسید:
- ما؟؟؟
نفس گرفتم و گفتم:
- نمی‌دونه که ما با هم، با هم نیستیم... اگه متوجه بشه من رو می‌بره.
پوزخندی زد و تکرار کرد:
- می‌بره؟ اون‌وق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    عالی 👌👌👌🌹🌹🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️