پارت پنجاه :

فصل بیست و یکم
خسرو
یکى از شلف‌هاى کتابخانه را خالى مى‌کنم و به نگار مى‌گویم: می‌تونى کتابایى رو که تو این مدت می‌خرى بذارى اینجا.
ــ دیگه نمی‌خرم. امروز از دستم در رفت!
بهش لبخند مى‌زنم: به فرض محال!
دست مى‌کشد روى کتاب‌هاى دولت‌آبادى و مى‌گوید: یکى از دوستاى مینو یه دختر هم‌سن من داشت.
چشم از کتابخانه مى‌گیرد و به من نگاه مى‌کند: فکر کن، از چهارده‌سالگى دو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zahra

    1

    نگار تمام عمرش سعی کرده به چشم مینو بیاد و این خیلی غم انگیزه برای بچه ها این حس نابود کننده ست که فکر کنن نمی تونن پدر ومادرشون رو خوشحال کنن💔💔

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    چقدر قشنگ گفت لازم نیست همیشه قوی باشی😭😭😭😭

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    چقدروحشنتاک دحتربچه نبایدگریه می کردبرای مرگ پدرش وای🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    اینکه نگار تمام عمرش سعی کرده به چشم مینوبیادوتوجهش روجلب کنه ونتونسته،غمگینم میکنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!