پارت صد و سی و هفتم :

تا به خانه باغ هاشمی که در جاده چالوس بود، برسیم، برای آینده خیالبافی کردیم.
چند خانه دورتر از خانه ی هاشمی پارک کردیم و با دیدن افراد مختلفی که وارد باغ می شدند، تقریبا خیالمان راحت شد که قرار است جشن را در همین جا برگزار کنند.
خیالمان که از محل برگزاری جشن، راحت شد، به خانه ی حاج احمد برگشتیم و با دیدن کفش هایی که هم من و هم حمید می دانست متعلق به چه کسی است، با سعت وارد پذیرایی ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!