پارت صد و پنجاه و هشتم :

ذوق زده گفتم: وایی راست میگی...
به همون سرعت نگاهم پوکر شد.
- خوب شد گفتی وگرنه می‌رفتم مثل میمون بپر بپر می‌کردم اونجا، از این میز به اون میز!
- ایش.
بالاخره از خونه بیرون زدن و با آخرین سرعت ممکن سمت رستوران روندم.
فاطمه قرار بود خودش بیاد.
هر چقدر اصرار کردم که میام دنبالت، اجازه نداد.
به هر حال خودش صلاح خودش رو می‌دونست.
کنار رستوران یه گل فروشی دیدم.
شاید ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!