رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و چهارم :
با خوشحالی سمت اتاقی که گفته بود دویدم و فوری دستهایم را شستم و لباس را پوشیدم.
خودم را به اتاق رسپینا رساندم و آرام در را باز کردم و وارد اتاقش شدم.
سکوت اتاق را فقط صدای مانیتورینگ میشکست. با قدم های لرزان که نمیدانم آن هیبت و قدرت مردانه ام کجا رفته بود خودم را به رسپینا رساندم.
من مردی بودم که از غرورم زمین و زمان میلرزید و محکم و استواری ام زبان زد همه بود. اما حال... زانوه
لطفا صبر کنید...
