پارت سی و پنجم :

اولش با دیدن اون صحنه خیلی شوکه شدم؛ اما بعد فکر کردم شاید پیام داره باهام شوخی می‌کنه، هرچند که تقریباً بلافاصله این موضوع هم به ذهنم اومد که باوجود حرف‌هایی که زده بودم و غروری که از پیام در این مورد سراغ داشتم امکان نداشت که به این زودی بخواد سر شوخی رو باهام باز کنه! برای همین هم خیلی زود آرامش خیالِ پوچ و توخالیم تبدیل شد به ترس و وحشت، مخصوصاً وقتی ده ثانیه گذشت و دوباره صدایی از تÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Niloofar

    1

    خب مشخصه ک با صدای پیام صداش میکنه ک بکشونتش اونجا

    ۳ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    و امیرم جوگیر سریع قهرمان بازی درمیاره 🫠😑🤦

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️