پارت چهل و پنجم :
مىگویم: متاسفم که همچین آدم خوبى رو از دست دادى!
سرش را به تایید حرفم تکانتکان مىدهد: اون بهترین آدم زندگیم بود اما من براش نبودم.
لبخندش رفته و نفس بلندش شبیه آه بىصدایىست که مىکشد. چشمش به جایى در پشتسرم مىافتد: اون جاشمعیا مونده.
و اینطورى صحبت دربارهى سمر را تمام مىکند.
بلند مىشود و بهطرف آشپزخانه مىرود اما چند دقیقه نمىکشد که صداى شکستن چیزى مى
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zahra
0حالا خوبه ی شیشه شکست اگه وسایل بوفه می شکست تا کجا میرفتی خسرو خان
۱ سال پیشZahra
0جانم ؟؟؟؟؟؟؟چی شد؟؟؟؟چشم ماهرخی روشن
۱ سال پیشلیلی
3کاش تو زندگی واقعیم مردااینقد خوب ومهربان بودن
۱ سال پیشراز
2وای چقد خسرو خوبه نگار اما اعتماد بنفسش صفره از بس همه رهاش کردن اعتماد بنفس نداره خسرو درستش میکنه.حرفایی ک بهش میزنه حمایتی ک میکنه نگاهش رو میشناسه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zahra
1خیلی دوست دارم زودتر اون لحظه ای رو ببینم که یادش بیاد این همون خانومیه که باهاش تصادف کرده🥸