آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و چهارم :
ساعتی از ظهر گذشته بود که وارد حیاط خانهی عزیز شد. حس میکرد گرد غم به فضای خانه پاشیدهاند. شیرین خاتون، مغموم و گرفته، کنج اتاق نشسته و تکیه زده به پشتی مخملی قرمز رنگ، با رادیوی سیاه قدیمیاش کلنجار میرفت تا صدای واضحی از آن به گوش برسد. چکاوک هم روبهروی تلویزیون روشن به خواب رفته بود.
سروین آرام و سر به زیر وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست تا از سوز سرما در امان باشند. شیرین خا
لطفا صبر کنید...
