پارت هشتاد :

ـ مگه زوریه رسول نمیزاره.
ـ می دونم فدات بشم ولی من دلم نمی خواد پدر و پسر تو روی هم وایسن، دوتا برادر و از هم دور کردم بس نبود، حالا نوبت پدر و پسرِ.
در حالی که لباس هایم را داخل کیف و چمدانم می گذارم، این حرف ها را می گویم و مامان آمنه اشک می ریزد.
ـ بزار برم شاید یه مدت دوری باعث شد اختلاف من و سعید حل بشه.
این حرف را فقط به خاطر دل خوشی مامان آمنه زدم و خودم هیچ باوری به حرف خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    3

    الهی بگردم اون دوتاطفلی هاهم فهمیدن جای خوبی نیستن ولی خوبه که داره بخودش میادوقبول کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️