اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت هشتاد :
ـ مگه زوریه رسول نمیزاره.
ـ می دونم فدات بشم ولی من دلم نمی خواد پدر و پسر تو روی هم وایسن، دوتا برادر و از هم دور کردم بس نبود، حالا نوبت پدر و پسرِ.
در حالی که لباس هایم را داخل کیف و چمدانم می گذارم، این حرف ها را می گویم و مامان آمنه اشک می ریزد.
ـ بزار برم شاید یه مدت دوری باعث شد اختلاف من و سعید حل بشه.
این حرف را فقط به خاطر دل خوشی مامان آمنه زدم و خودم هیچ باوری به حرف خو
لطفا صبر کنید...

آنیا
3الهی بگردم اون دوتاطفلی هاهم فهمیدن جای خوبی نیستن ولی خوبه که داره بخودش میادوقبول کرده