جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و سوم :
ملیسا نفسش را با صدا بیرون میدهد. دستهایش مشت شده، اما تمام بدنش میلرزد. نگاهش روی زمین قفل شده، اما ذهنش جای دیگری است. سلطان... چرا دوباره اسمش را شنید؟ چرا هر بار که فکر میکند از او دور شدهاند، دوباره سایهاش روی زندگیشان میافتد؟
آبتین همچنان سعی دارد آرامش کند، اما ملیسا ناگهان خودش را از میان دستانش بیرون میکشد. دستش را روی پیشانیاش میگذارد و چند قدم عقب میرود:<
لطفا صبر کنید...
