ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و بیست و هفتم :
به سمت جانا حرکت کردم. حوصله انتظار برای ناز کشیدن از او نداشتم برای همین بدون توجه به خرناس کشیدنش او را از اصطبل بیرون کشیده و درب های چوبی اصطبل را بستم. انقدر بدنم در نوسان بود که حس می کردم فاصله ام با هر قدم بیشتر میشود.
نزدیکش شدم، خرناس کشید. خواستم سوارش شوم، عصبی شد و روی برگرداند. او هم با من سر لج افتاده بود. این بار به زور هم که شده لبخندی زده و نزدیکش شدم. هر قدمم با تنگ شدن ن

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0بیچاره سروناز از همه طرف بد آورده ، ان شاالله الیاس زودتر برگرده ومشکلاتشون حل بشه ،ممنون نویسنده جان