بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هشتاد و هشتم :
با بِراش، ملایم زیر گونهاش کشید و کمی سرخش کرد. انگشت توی چشمهایش کرد تا قرمزشان کند. شالی نیز برداشت و دور سرش پیچید. پیازی را هم که رنده کرده بود جلوی بینیاش گرفت تا مخاطش شُل شود. به فینفین کردن که افتاد، با موهای بینیاش ور رفت عطسهاش بگیرد. موی بینیاش را که کشید، عطسهاش لای درد پنهان شد. اما آب چشمش راه افتاد. همان وقت صدای زنگ در را شنید. "اه"ی گفت و کاسهی پیاز
لطفا صبر کنید...
