پارت صد و هشتاد و نهم :



وارد خانه که شد، نه از ماشین شهبد خبری بود نه از مادرش! "پوف"ی از سر آسودگی کشید و لباس‌هایش را روی کاناپه ریخت. خیالش راحت شد کسی متوجه‌ی رفت و آمدش نشده است. در آن شرایط که خودش هم دلشوره گرفته بود، حوصله‌ی سوال و جواب دادن نداشت. هنوز نمی‌دانست دارد کار درستی می‌کند یا نه! حوله‌اش را برداشت و سمت حمام رفت. زیر دوش که ایستاد، چشم‌هایش را بست. حرف‌های پزشک مدام توی سرش اکو می‌Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    گاراگاه فاطمه وارد می شود،ببینیم چی می تونه کشف کنه 😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️