بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هشتاد و نهم :
وارد خانه که شد، نه از ماشین شهبد خبری بود نه از مادرش! "پوف"ی از سر آسودگی کشید و لباسهایش را روی کاناپه ریخت. خیالش راحت شد کسی متوجهی رفت و آمدش نشده است. در آن شرایط که خودش هم دلشوره گرفته بود، حوصلهی سوال و جواب دادن نداشت. هنوز نمیدانست دارد کار درستی میکند یا نه! حولهاش را برداشت و سمت حمام رفت. زیر دوش که ایستاد، چشمهایش را بست. حرفهای پزشک مدام توی سرش اکو میØ
لطفا صبر کنید...

میم
0گاراگاه فاطمه وارد می شود،ببینیم چی می تونه کشف کنه 😁