نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت بیست و پنجم :
خودمو به بخاری چسبوندم.
دندونام به همدیگه میخورد و انگشتهای دستم درد میکرد
خونه یک خوابه کوچیکی بود. برخلاف نمای بیرونی داخلش تقریبا امروزی بود البته اگه امروزی رو دهه هشتاد در نظر بگیریم!
یه تلویزیون سی و دو اینچ با میز قدیمی توی هال بود و یک کاناپه راحتی.
روی زمین موکت سبز پهن شده بود و یه آشپزخونه اُپن نقلی هم داشت.
با بیرون اومدنش از اتاق شیش دنگ حواسم رو بهش دا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه زهرا
0اوه شت گرفتم جریان چیه،ولی امیدوارم قضیه اونجوری که هومن فکر میکنه نباشه...
۱ سال پیشZarnaz
0آخی لعیا مرده🥺ولی چرااا 🤔بی صبرانه منتظر پارت بعدیم ❤️این هومن کیه دیگه🤔
۱ سال پیش...
0ببخشید لعیا کیه؟
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
پارتای جلوتر مشخص میشه
۱ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی حانیا جونم 💋❤️مثل همیشه گل کاشتی عزیزم 💋❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0لعیاو هومن کی میشن