پارت بیست و چهارم :

اینترنت گوشیمو روشن کردم اما سرعتش کند تر از چیزی بود که فکرشو میکردم. انگشت‌های یخ زده ام رو جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم با بخار دهنم گرمشون کنم.
- اه لعنتی بیا دیگه.
بالاخره بعد از چندبار تلاش بالاخره تونستم نشونی محلی که بودمو براش بفرستم.
به محض روشن کردن اینترنت سیل اعلان اینستاگرام روی گوشیم اومد.
به اندازه کافی امروز ماجرا از سر گذرونده بودم پس بیخیال چک کردنش شدم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    به به هووووومن😍

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    عااااالی👏👏👏👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اوه شت اقا هومن بلاخره وارد رمان شدد..

    ۱ سال پیش
  • N.a

    0

    خیلی دلم واسش تنگ شده بود ...

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    بی صبرانه منتظر پارت بعدیم😍ببینم رابطه اش با الی چیه🤔😍

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عاشق هومن؟ عالی بود مرسی حانیا جونم 👏👏😍😍خیلی رمان جدید و جالبی😍😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!