پارت بیست و ششم :

زانوهام رو بغل گرفتم و به زمین خیره شدم. خودم اینجا بودم فکرم چهار سال پیش بود زمانی که السای بیست و سه ساله با این مقدار فالور و محبوبیت نبودم.
ستاره نوزده ساله بودم که با پدر معتاد و داداش اوباشش توی یک خونه زندگی می‌کرد.
خونه ای که من توش بزرگ شده بودم فقط اسماً خونه بود
اونجا برای من هیچ وقت سر پناهِ امن و درست حسابی نبود و نشد.
اهالی اونجا اسم بابا و داداش رو یدک می‌کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چه واقعیت تلخیه. حقیقت بعضی زندگی ها

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای شت،فکر کنم باباش قبول کنه🥺

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    0

    میخواسته بفروتش... چقدر بد😑خداقوت حانیا جون ❤️

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی حانیا جونم 😍👏خیلی قشنگه رمانت دستت طلا ❤️💋

    ۱ سال پیش
کپی شد!