اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و یک :
سکوت خانه جان میداد یک خواب راحت بعدازظهری خودش را مهمان کند.
سرش را روی بالشت گذاشت نگاهش به طاق بود ولی حواسش جای دیگر.
هزاران حس متفاوت به جانش رسوخ کرده. از پیامهای هاویار که کمتر شده تا توجه بیشاز حدِ یاسر! محبت قلمبه شدهای که نو ظهور و ناگهانی بود.
از دو روز پیش که استادش تماس گرفت و خبر جور شدن کار را داد تا همان دیشب که سرسفره بحث سر جا و مکانش بود. موافقت ناگها
لطفا صبر کنید...
