پارت نود :

صدای قل‌قل سماور و بوی نان تازه دلش را مالشی داد. خم شد و مشتی آب به صورتش زد.
سرش را بالا گرفت و از پنجره، حیاط خلوت را نگاه کرد. مادرش را دید که مقابل خمره‌های دوست داشتنی‌اش زانو زده. لبخندی زد. یاد حرف یزدان افتاد، لب زیرینش را به نیش کشید.
سرکه انداختن مادر همیشه بساط شوخیِ یزدان را فراهم می‌کرد. مادر یکی یکی کوزه‌ها را نگاه می‌کرد گاهی با دستمالِ دورشان را دستی می‌کشید. خوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️