پارت هشتاد و هشتم :

"پتیاره خانم! فکر نکن فرار کردی رفتی شهرتون همه‌چی تمومه... می‌دم دهنت‌و جر بدن...تا دیگه راپورت هیشکی رو ندی"
عرق از شقیقه‌هایش شره کرده بود. چانه‌اش می‌لرزید.
پیام بعدی تهدید آمیزتر بود" می‌دم بچه محل‌هامون... فقط پات برسه تهران خراب شده"
همچون پره کاهی روی زمین سقوط کرد گوشی از شارژ جدا شد و از دستش افتاد.
سرش را به دیوار کوبید نفسش بند آمده بود. ترس به تمام جانش رسوخ کرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️