پارت شصت و پنجم :

ـ آخه خودتم که زیاد روبه راه نیستی، هنوزم سرت درد می کنه؟
لبخند تلخی روی لب حمید می نشیند و گردنش را خم می کند و بدون اینکه نگاهم کند، می گوید:
ـ حالا که سعید به هوش اومده، همه چی خوب میشه. منم طوریم نیست.
این حرف را در حالی می زند که صدایش می لرزد و من از جنگ درونی حمید با خبرم. از طرفی از به هوش آمدن برادرش خوشحال است و از طرفی بوسه ای که چند ساعت پیش روی دستم کاشت هم واقعیت دیگری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!