پارت پنجاه و چهارم :


* * * *
ماهیر سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش بازی میکرد.زنی که مقابلش نشسته بود از سکوت ماهیر کلافه به نظر می رسید.
و بالاخره سکوت را با یک سوال شکست:
_نمی خواید چیزی بگید؟
ماهیر نگاهش را بالا کشید.وتک تک اجزای صورت زن مقابلش را بررسی کرد.چشم های درشت ومشکی‌اش،مژه های بلندش،ابروهای نازکش وبینی کوچک و کوتاهش.
طوری دقیق و موشکافانه به صورت زن نگاه میکرد که انگا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💙🩵🧡🩶💚🤎💜💛🤍❤️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    عالی بود مرسی فرگل جونم ❤️💋اوه اوه فهمید ماهیر رفته خواستگاری ولی نمیدونه جواب خواستگاری کنسله دلم برای لیلا خیلی میسوزه خیلی گناه داره 🥺

    ۲ سال پیش
  • ....

    2

    کاشک ماهیر لیلا بهم برسه:)))بیچاره لیلا.

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    آخی،چقدسخته فراموش کردن

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    0

    مثل همیشه عالی مرسی فرگل جان بابت قلم ورمان فوق العاده ات.من واقعا عاشق این رمانم بی صبرانه منتظر ادامه رمانم

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    1

    دلم برا لیلا کباب به خدا...

    ۲ سال پیش
  • راز

    3

    وااااااای لیلا عزیزم چقد سخته تحمل اینکه کسی رو دوس داشته باشی و ناخواسته جداتون کنن. لیلا واقعا گناه داره و چونداصلا درک نمیشه بیشتر گناه داره

    ۲ سال پیش
کپی شد!