آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و هفتم :
اشارهش به جعبهی کادوی روی میز بود. پوزخندی روی صورت آرمین نقش بست و آرام پرسید:
_ چند وقتشه؟
عزیز برای ثانیهای در سکوت به صورت او خیره ماند و بعد با ناراحتی جواب داد:
_ چهار ماه! خوب نیست یه جوری به قد و هیکل زن شوهر دار زل بزنی که با اون شکم کوچیک اینقدر زود متوجه بارداریش بشی ننه!
دستش را کلافه روی صورتش کشید و غر زد:
_ زل نزدم بهش عزیز ولی اینقدر از بچگی ور دلم بوده ک
لطفا صبر کنید...
