اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و ششم :
مردی که زنانگی کردن را یادم داده بود، حالا روی تخت دراز کشیده و من این جا پشت دار قالی از تب دوری آن نگاه و آن آغوش های پر مهر می سوزم.
پرستار هر روز می آید و کارهاهیی که تخصصی هستند و من و مامان آمنه از انجام دادنشان عاجزیم را انجام می دهند و می روند.
یک ساعتی از رفتن پرستار می گذرد. از پشت دار قالی بلند می شوم و نزد سعید می روم با حس کردن بوی ادرار جایش را چک می کنم.
سوند جدا شده و
لطفا صبر کنید...

راز
0عزیزم صحرا چقد ناراحت شدم براش