پارت پنجاه و ششم :

مردی که زنانگی کردن را یادم داده بود، حالا روی تخت دراز کشیده و من این جا پشت دار قالی از تب دوری آن نگاه و آن آغوش های پر مهر می سوزم.
پرستار هر روز می آید و کارهاهیی که تخصصی هستند و من و مامان آمنه از انجام دادنشان عاجزیم را انجام می دهند و می روند.
یک ساعتی از رفتن پرستار می گذرد. از پشت دار قالی بلند می شوم و نزد سعید می روم با حس کردن بوی ادرار جایش را چک می کنم.
سوند جدا شده و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    عزیزم صحرا چقد ناراحت شدم براش

    ۱ سال پیش
کپی شد!