پاناسیا به قلم عاطفه امیرانی
پارت صد و سی :
آسمان با قدمهای بی میل به سمت در اتاق خودش و هما رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت اما قبل از اینکه در را باز کند، صدای حیان از پشت سر متوقفش کرد.
— واقعاً میخوای بخوابی؟
آسمان لبخند ملایمی زد و به سمتش برگشت. حیان حالا جلوی در اتاق خودش ایستاده بود، دستش روی چهارچوب، اما نگاهش تماماً روی او.
— من نه، ولی شما باید بخوابی، فردا روز مهمیه!
حیان سرش را کمی کج Ú
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
?Aa?
0مثل همیشه عالی وپر احساس ممنون عاطفه جون خسته نباشی👌🌹
۲ سال پیشمحدثه
0این پارت رو میشه چندبار خوند ...باورم نمیشه بالاخره یکی شدن.تصور لینکارو از حیان ندارم :))
۲ سال پیشمحدثه
0قلب ماهم با قلب اونا تند زد و نفسامون...
۲ سال پیشراز
1به خدا این رمان بینظیره سرشار از احساسات ناب بدون هوسی خیلی قشنگه عاطفه جان هزار آفرین بهت میدم خیلی با احساسی قلمت عالیه
۲ سال پیشآمینا
0بلاخره یکی شدن یا نه؟؟حیان بیچاره بیست وچندسال بدون زن بوده واقعا گناه داره.آسمان اوکی بده بیچاره به نوایی برسه🤣🤣
۲ سال پیش
عاطفه امیرانی | نویسنده رمان
یکی شدن :)))))
۲ سال پیشآمینا
1*همش قشنگ بود.قسمت های حیان و آسمانی بی نظیر بود*حیان،مردی تا این حد عاشق.صبور.مهربون.دلسوز.پدرنمونه.پسر خوب.برادری همه چی تموم.خیلی دوست داشتنیه*اگه یه عاشقانه ی پرپیچ وخم میخواین بیاین اینجا بدون هیچ هوسی
۲ سال پیشگمنام
0خوب
۲ سال پیشاسرا
2بیشترحیان ازبس داغ کردیکسال طول میکشه تاکمی ازآثشفشان درونش کم بشه مردهم اینقدرعاشق😍🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
0احساسات این رمان..