سایه ی من جلد سوم به قلم زهرا باقری
پارت شصت و یک :
شاید بهخاطر عصبانیتم بود، شایدم بهخاطر اینکه تا دم مرگ رفته بودم و برگشته بودم؛ اما بابا یه جوری نگاهم میکرد که حس میکردم جدی جدی قراره بمیرم! یا شایدم مردم و خودم خبر ندارم!
اونقدر بهم خیره شد تا بالاخره منم نگاهش کردم و وقتی چشم تو چشم شدیم مثل همیشه همونطوری که ازش انتظار میرفت حرکت احساسی آنچنانی ازش سر نزد، فقط خودشو کشید سمت من و زل زد به فرش زیر پامون!
اون لحظه
لطفا صبر کنید...

Fami
0این جنی که میخواد مهدیو اذیت کنه داره کمکشون می کنه؟ چون مومنه؟