پارت شصت و یک :

شاید به‌خاطر عصبانیتم بود، شایدم به‌خاطر این‌که تا دم مرگ رفته بودم و برگشته بودم؛ اما بابا یه جوری نگاهم می‌کرد که حس می‌کردم جدی جدی قراره بمیرم! یا شایدم مردم و خودم خبر ندارم!
اونقدر بهم خیره شد تا بالاخره منم نگاهش کردم و وقتی چشم تو چشم شدیم مثل همیشه همون‌طوری که ازش انتظار می‌رفت حرکت احساسی آن‌چنانی ازش سر نزد، فقط خودشو کشید سمت من و زل زد به فرش زیر پامون!
اون لحظه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fami

    0

    این جنی که میخواد مهدیو اذیت کنه داره کمکشون می کنه؟ چون مومنه؟

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    چه ترسناک،اینا دیگه کین سیاوشم وحشت کرده،نکنه صاحبخونه هم از خودشونه؟

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    2

    خییییلی هیجانی بود قلبمون ایستاد خانم باقری😁 ماشالله هم چه جاهایی پارتو تموم میکنید😅😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️