پارت شصت :

با حس درد شدید تو قسمت راست صورت و سرم هوشیار شدم. البته نمی‌شد بهش گفت هوشیار، چون هنوز درک درستی از اطرافم نداشتم. نمی‌دونستم کجام، نمی‌دونستم دور و ورم و چیا پر کردن. جنا یا آدما!
عجیب بود که با بردن اسم اون موجودات ذهنم در عرض یه ثانیه روشن‌تر شد، انگار حتی ناخودآگاهم قرار نبود بزاره فراموششون کنم! با سرعت برق و باد، به محض به هوش اومدنم یادم آورد که چه اتفاقاتی افتاده بود...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    اینبارو شانس آوردن همراه مهدی یه آقای محترم ومومن بودحالا یه تشکرم بهش بدهکار شدن❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️