پارت سی و سوم :
خسرو ماشین را توى حیاط نمىآورد. فکر اینکه همین امشب مىخواهد نیکان را ببرد، ناراحتترم مىکند. اصلا الان حالى دارم که هرچیزى مىتواند قشنگ داغانم کند!
ماهرخ مىگوید: مامان قیافهى کسى رو دارى که به زور خودش را نگهداشته گریه نکنه.
مىخواهم حرفى بزنم که نگاهم به او مىافتد. دخترى که قبلاز اینکه از در تو بیاید، با دیدنم لبخند مىزند و همراه تکان سر، سلام مىکند و پشتس
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0اگه ماهرخ چیزب نمیگفت شایدمادرش ابنقدراشوب نبود🙏