پارت سی و سوم :

خسرو ماشین را توى حیاط نمى‌آورد. فکر این‌که همین امشب مى‌خواهد نیکان را ببرد، ناراحت‌ترم مى‌کند. اصلا الان حالى دارم که هرچیزى مى‌تواند قشنگ داغانم کند!
ماهرخ مى‌گوید: مامان قیافه‌ى کسى رو دارى که به زور خودش را نگه‌داشته گریه نکنه.
مى‌خواهم حرفى بزنم که نگاهم به او مى‌افتد. دخترى که قبل‌از اینکه از در تو بیاید، با دیدنم لبخند مى‌زند و همراه تکان سر، سلام مى‌کند و پشت‌س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    اگه ماهرخ چیزب نمیگفت شایدمادرش ابنقدراشوب نبود🙏

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    خسرو حواسش به مامانش هم هست ها ایول

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    0

    آخی چه خوانواده ی مهربونی چقدر خوب که باهاش راحت وصمیمی رفتار کردن البته به غیر از عهدی😒

    ۱ سال پیش
کپی شد!